تبليغاتX
لبخنـدهای خاکــــی


زبان ما قاصر است كه بتوانيم در اين باب، ارزش والاي شهادت را بيان كنيم.مقام معظم رهبري مدظله العالي
  قول شهیـــــد

می گفت: « وقتی من شهید شدم، قول می دهم یک سال تمام به خوابت بیایم.» وهمین طور هم شد.

از زبان همسر شهید محمد اصغری خواه | کتاب گلچین خدا | ص 27


برچسب‌ها: شهید, محمد اصغری خواه, گلچین خدا, خاطرات شهدا

رو به آسمون
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
| لينک ثابت

  پیمان با حضرت زهرا (س)

شهید حاج سید کمال فاضل معروف به سردار فضائل علاقه ی وافری به معصومین (ع) به ویژه حضرت زهرا(س) داشت تا جایی که نام « یا زهرا » را برای گردان تحت امر خود انتخاب کرد.

خاطره ای از این شهید

در شب جمعه در عالم خواب بانوی مجللّه ای کنارم آمد، باور نمی کردم، به نظرم آمد حضرت زهرا (س) را زیارت می کنم، خودش بود جذبه ی معنوی اش چنان بود که لفظ « مادر » سنگین بر زبان طنین انداز شد. به آهستگی گفتم: « مادر »، و در جواب شنیدم: « من مادرت خواهم بود به یک شرط ». عرض کردم چه شرطی؟ فرمود: « به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد در راه خدا را هیچ گاه ترک نکنی ». خواستم چیزی بگویم که آن بزرگوار از نظرم محو و ناپدید شد.»

از زبان پاسدار حاج ایوب زمانی

کتاب سردار فضائل ص 30


برچسب‌ها: خاطرات جبهه, لبخندهای خاکی, حضرت زهرا, س, الهامات غیبی در جنگ, شهید حاج سید کمال فاضل

رو به آسمون
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه دوم اردیبهشت 1391
| لينک ثابت

  تــبـــــرّک

برای سرکشی از بچه های یزد، همراه آقا به تیپ الغدیر رفتیم.

آیت الله سید روح الله خاتمی نماینده امام در استان یزد هم آنجا بود. با دست های لرزان، مقداری ماست گرفت و در کاسه ای بزرگ، دوغ درست کرد. کاسه را آورد پیش آقا.

تعارف کردند: خیلی زحمت کشیده اید خودتان میل کنید. قبول نکرد، می گفت می خواهد متبرک شود. حتی اجازه نداد آقا کاسه را در دست بگیرد. خودش آن را با دست نگه داشت تا ایشان از آن بنوشد.

پیرمرد کاسه را چرخاند. لبانش را درست به همان نقطه ای که آقا از آن نوشیده بود چسباند و دوغ را سرکشید.

حجت الاسلام ذوالنور

کتاب پرتویی از خورشید ص 75



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه بیست و ششم فروردین 1391
| لينک ثابت

  نوجوانی شهید ابراهیم امیرعباسی

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز جمعه یازدهم فروردین 1391
| لينک ثابت

  آشنایی که با او غریبه ایم

سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند.


به نقل از این رزمنده عزیز:

... قبل از مجروحیت ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

... سال 65 نیز در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم اما دیگر فایده ای نداشت. سه نفر بودیم که هر سه تشنج کردیم... و ...

برای بهبود حال این رزمنده شیمیایی عزیز سه صلوات بفرستید.

ماهنامه فرهنگی، اجتماعی آشنا | نیمه دوم مرداد ماه 1390 | شماره 171



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز یکشنبه هجدهم دی 1390
| لينک ثابت

  هر چی رهبرمون بگه!

عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

همان طور که عراقی ها می خواستند.

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

گفت: درس می خوندم.

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!

با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

کتاب دانش آموز، مجموعه آسمان مال آن هاست، ص49



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز جمعه دوم دی 1390
| لينک ثابت

  یک بنــد انگــشت

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست/ ص66



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
| لينک ثابت

  ترسیدم روز بخورم ریا شه

توی بچه‌ها خواب من خیلی سبک بود. اگر کسی تکان می‌خورد، می‌فهمیدم. تقریباً دو سه ساعت از نیمه شب گذشته بود. خوروپف بچه‌هایی که خسته بودند، بلند شده بود؛ که صدایی توجهم را جلب کرد. اول خیال کردم دوباره موش رفته سراغ ظرف‌ها، اما خوب که دقت کردم، دیدم نه، مثل این‌ که صدای چیز خوردن یک جانور دو پا است.

یکی از بچه‌های دسته بود. خوب می‌شناختمش. مشغول جنگ هسته‌ای بود. آلبالو بود یا گیلاس، نمی‌دانم. آهسته طوری که فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوی، اخوی! مگه خدا روز را از دستت گرفته که نصف شب با نفست مبارزه می‌کنی؟»

او هم بی‌معطلی پاسخ داد: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه!!!»



لبخندهای خاکی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز دوشنبه شانزدهم آبان 1390
| لينک ثابت

  نوجوانی شهید علی ماهانی

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».

یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! »

 کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص 83



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز پنجشنبه پنجم آبان 1390
| لينک ثابت

  شـــب هـــور

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار ... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی ... با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

آها ... آنجاست!

علی آمدیم ... علی؟!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود ...  

20/2/1369

علیرضا قوام . معاون گردان نوح. لشکر 21 امام رضا (ع)

با تلخیص از: کتاب فرمانده من صفحات 26 و 27



الگوهای بهشتی
نويسنده : بی سیمچی | ساعت روز شنبه شانزدهم مهر 1390
| لينک ثابت